فوریه 4, 2010 با sophiebellle
ستاره گوشی تلفن آشپزخونه رو گذاشت و رفت تو اتاقش تا خبرشو به هومن بده. نوشت: دکترم زنگ زد تاریخ جراحی رو جلو انداخت، فردا ساعت 5 بعدازظهر. دو دقیقه بعد جواب هومن رسید: چشم، ساعت 4 و نیم آماده باش میام دنبالت خانومی.
استرس ستاره رو جون به لب کرده بود، دوستاش گفته بودن جراحی دندون عقل دردناک ه و خونریزی زیادی داره، مخصوصا که ستاره دو تا دندوناشو باید با هم جراحی میکرد. ساعت 4 و نیم بود اما هومن نیومده بود، هر چی هم ستاره زنگ میزد جواب تلفنشو نمیداد. بعد از ربع ساعت ستاره آژانس گرفت و رفت. تو ماشین برای هومن نوشت: نیومدی، من میرم..بیا دنبالم. حالا به استرس جراحی نگرانی اینکه هومن چی شده و چرا نیومد دنبالش هم اضافه شد.
توی مطب دندونپزشک خانوم دستیار انقدر باهاش شوخی کرد و داستان تعریف کرد که چیزی نفهمید. بعد از جراحی هم هومن نه اومده بود دنبالش نه زنگ زده بود نه پیغامی فرستاده بود. دلش شکست و آروم از مطب اومد بیرون. صورتش بی حس بود و خونریزی داشت. هوا هم سوز سردی داشت و دل و صورت ستاره رو باهم میسوزوند. دوباره زنگ زد به هومن و جوابی نشنید.
رسید خونه. چون نمیتونست حرف بزنه روی کاغذ برای مادرش نوشت: هومن نیومد. بعد آروم رفت تو اتاقش و به زور قرص خوابید. بعد از دو ساعت بیدار شد و موبایلشو نگاه کرد و دید یه پیغام جدید داره، خوشحال شد. اما پیغام از طرف هومن نبود. پسر عموش میلاد که 7 سال ازش کوچیکتر بود نوشته بود: احوال آبجی؟ دندونت خوبه؟ آماده باش میام دنبالت بریم بسکین رابینز بزنیم سنجاب جون.
میلاد انقد ستاره رو مسخره کرد و دست انداخت تا ستاره خندید و بعد یواش گفت: هومن رو دیدم، با یه دختری که آلاله صداش می کرد. توی مرکز خرید الهیه، داشت براش شلوار جین می خرید. ستاره شکست، اشکاش ریخت. میلاد دست ستاره رو گرفت و گفت: متأسفم ستاره، هومن لیاقت تورو نداشت. ستاره که هنوز نمی تونست حرف بزنه توی موبایلش تایپ کرد: آلاله دوست دوران دانشگاه من بود. من آشناشون کردم با هم..
توی ماشین فقط صدای هق هق ستاره می اومد. میلاد از ماشین پیاده شده بود و زیر بارون بی صدا اشک می ریخت.
برچسبها: داستان
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
ژانویه 2, 2010 با sophiebellle
Last Christmas, I gave you my heart but the very next day you gave it awat
This year, to seve me from tears, I’ll give it to someone special
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
ژانویه 1, 2010 با sophiebellle
my wishes for everyone:
great start for January
love for February
peace for March
no worries for April
fun for May
joy for June to November(Sweet November)
happiness for December
have a fantabulous2010!
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
دسامبر 25, 2009 با sophiebellle
كريسمس و بدتر از اون سال نوي سوت و كوري داريم.
ما كريسمس ندارين, يعني ارامنه تولد حضرت عيسي مسيح رو 5 جانويه قبول دارن.. كاتوليك ها و فك كنم بروتستان ها جشنشونه.
درهرحال, دلم شاد نيس كه سال نوه. تو خونه م امسال و اين غم ه.
ارسال شده در Uncategorized | 3 دیدگاه »
دسامبر 25, 2009 با sophiebellle
i’m having the worst friday ever.
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
دسامبر 21, 2009 با sophiebellle
احساس خوبی ندارم از خونه با سیستم پسر عموم بیام پست بدم..سعی میکنم یه روز برم کافی نت.
خوبم…نرمالم..به شدت خسته..اومده بودم استراحت بکنم اما دارم مث سگ جون میکنم!
دلم پر هست، دلگیرم..اما کاری نمیشه کرد دیگه، اومدم اینجا که این چیزا یادم بره، آدما رو بشناسم..دوست رو از غیر دوست تشخیص بدم.
هوا خیلی سرده، اما پیاده میرم تا سرکار میام اینش خیلی حال میده.
گوشی موتورولام خراب شد..فعلا ان 82 ه پسرعموم دستمه…ایرانسلم آنتنش در خونه در رفت و آمده بیرون فول آنتن ه..حرص هم زیاد میخورم!
تشکر ویژه دارم از اونایی که یادم کردن، اسم نمیبرم اما تو دلم هموشن هستن و بوسشون میکنم..
برگردم تهران یک سری باید فرندفید و توئیتر عملیات بلاک کنی و لیست بندی انجام بدم، به اصطلاح دوست ها حذف بشن و این دوستای گلی که هوامو داشتم فیوریت بشن..
خوش باشین..
در ضمن من جیمیل چک میکنم، دسترسی به توئیتر دارم و دایرکتش و ریپلای هاش..آقای پسرعمو ای دی اس ال داره من وای فای گوشی رو فعال کردم و حالی به حولی….
بابای
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
نوامبر 23, 2009 با sophiebellle
بعضی چیزا هیچوقت برای من نبوده، و پذیرفتمشون. بوت دوست دارم، ولی هرگز نمی پوشم چون پاهام توش جا نمیشه، از لحاظ ساق ..صندل نمی پوشم به خاطر فرم استخون های پام و ناخونام..
با این مسأله کنار اومدم..
استایل من یه جفت کفش راحت کژوال ه که با جینز ست میکنم، حالا یا فلت ه و های هیلز، یا کانورس و ترینرز…اینطوری راحتم و کاری ندارم که فلان بوت یا صندل مد و اینجور حرفا!
تگ: نت موبایل ویرایش نشده
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
نوامبر 22, 2009 با sophiebellle
رفتم زیر دوش، آب گرم رو تا ته باز کردم و زیرش وایسادم و زار زدم، گریه کردم..با یه آدمی که تو خیالم اونجا بود حرف زدم، درد و دل کردم، فشش دادم، نشستم کنارش و زار زدم..گفتم خیلی چیزایی که باید میگفتم رو..از دردایی که به هیچکی نگفتم براش گفتم، گفتم داغونم و دارم اذیت میشم..که خلاصی ندارم، که خرابم، که گرفته ام، که با ملت خوش و خندونم که نفهمم اینطوریم و بیان نصیحت و راه چاره بگن…گفتم هیچکس منو نمی فهمه، هیچکس هیچکس…تنهایی رو حس میکردم با همه وجودم…
زار زدم تا خالی شم، اما هنوزم بغض دارم.
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
نوامبر 3, 2009 با sophiebellle
چرا هیچکس دلش برای من تنگ نمیشه؟ ینی یادم نمیاد کسی بهم گفته باشه: “دلم برات تنگ شده”. همش دل من تنگ میشه برا بقیه و اونا میگن:” منم همینطور”
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
اکتبر 31, 2009 با sophiebellle
بس نیس آدما رو از رو ظاهرشون قضاوت کردن؟
اونم تو محیط کار؟
باز من 2 تا کلاس دارم، خجالت آور ه. همیشه 5 تا یا 4 تا تایم میدم اما باز تعداد کلاسام 2 تا هست. در صورتی که معلمی هست که 5 تا کلاس داره، 5شنبه ها هم کلاس داره و همیشه دیر میاد، همیشه خدا هم ناله می کنه که خسته ام مریض م.
واقعا درک نمی کنم اون چرا باید 5 کلاسه باشه اما من 2؟
اگه نیاز مالی داره اون منم دارم، من اگه نیاز نداشتم که سرکار نمی اومدم آخه چه کاریه آدم صب کله سخر از رختخواب گرم و نرمش جدا شه و بره تو سرما سر کار؟
چرا باید از رو ظاهر من قضاوت بشه که من نیاز ندارم مثلا؟ چون که مثلا کفش که من می پوشم آدیداس ه؟ یا من شصتاد تا شلوار جین دارم؟ یا اینکه کیف من گوچی ه؟ واسه چی؟ خب شمای سوپروایزر یا بقیه که نمی دونید آدیداس من اصل نیست 15 تومنی ه، نمیدونید شلوارای جینم وصله پینه ای سه سال پیشه، نمیدونید کیف گوچی من هم اصل نیست و 16 تومنی ه..اینارو نمی دونید و بعد فکر میکنید چون به نسبت بقیه یا حتی اون خانوم خوب می پوشم و ولخرجی بیشتری می کنم نیاز ندارم؟
باید یه فرقی بین من و اونی که هنوز از باباش پول تو جیبی می گیره اما میاد سر کار و 3 تا کلاسی داره باشه. بین من و اونی که شوهرش خروار خروار درآمد داره و سالی به 12 ماه گردش و مسافرت ن ولی 4 تا کلاس داره باشه.
دیگه چکار باید بکنم که وضعم این نباشه؟ 2 ساله من روز قبل از شروع ترم اشکم همه ش، دارم فکر میکنم کجای کار من غلط ه آخه؟ زود میرم سر کلاس دیر میام بیرون شاگردام ازم راضی ن خوب برخورد میکنم و به جای معلم های دیگه هم میرم و ناز نمیکنم..پس دیگه چی آخه؟
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »