20/06/2011

پول نداشتن یا کم داشتن غم ودرده.

غمش اونقدر زیاده که آدم لال میشه.

درد داره وقتی بزرگ شده باشی و بابات بهت بگه: ندارم..

17/06/2011

دلم سورپرایز گنده میخواد. از اونا که اتفاق بیفته بعد از خوشی اشکم در بیاد.

دلم میخواد این هفته هرروز یه اتفاق خیلی قشنگ بیفته که از خوشی ضعف کنم.

دلم میخواد کار نمیکردم.

17/06/2011

آدمیزاد روزهای جمعه، ساعت 4 که گذشت، دلش می‌گیرد.

من یک آدمیزادم.

30/05/2011

یکی از چیزایی که میتونه به من خیلی انرژی بده و حس راحتی بهم ببخشه اینه که برم تو صورت بعضی آدما بگم: من میدونم تو چیکار کردی، خیلی پستی. بعد راهمو بکشم و برم.

28/05/2011

دیدن شادی دیگران برام خوشاینده. هرکی هم میخواد باشه، دوست، فامیل، آشنا، غریبه. هرکی که باشه.
همین احساس وجد و خوشی که دارن، اون لبخند و قهقهه از ته دل، اون بغض کردن از سر خوشی. من از اینا شاد میشم.

28/05/2011

باید برای شاگردام اهنگ انتخاب کنم، لیریکشو در بیارم، بعضی کلماتشو حذف کنم، پرینت بگیرم، ببرم سر کلاس که 5 دقیقه گوش بدن با اه و ویش و تیش جاخالیارو پر کنن و نیم ساعت راجع به اینکه چقدر از آهنگهای اینطوری بدشون میاد بحث کنن.
شاگردهایی که از خواننده های انگلیسی فقط انریکه و شکیرا و سلین دیون رو میشناسن.

28/05/2011

هرروز دارم خودمو بیشتر میشناسم، انگار تو این 26 سال هیچی نشناختم خودمو.

از جمله این شناخت ها اینه که وقتی یه کاری رو باید خیلی سریع انجام بدم مغزم فقط اون توشه و رسما هیچ سوالی رو نمیتونم جواب بدم. تعطیلم به معنای کلمه. سوال که ازم میپرسن شاید پنج دقیقه طرف رونگاه میکنم تا بتونم بفهمم چی گفته بعد بتونم جواب بدم مثلا که البته کلمه ای هم به ذهنم نمیاد. وقتی هم که کسی سوال میپرسه یا حرفی میزنه، میپرسه کار تموم شد؟ کجای کاری؟ دوس دارم پاشم بزنمش. عصبی هم هستم در اون زمان به شدت هم نروس، فقط دوس دارم کارم انجام بشه. مورفی هم که تنهامون نمیذاره در همه حال و خودی نشون میده. اینه که موقع انجام یه کار حیاتی و مهم که ددلاینش هم نزدیکه شاید دو سه سال پیر میشم.


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.